|
۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۱ |
|
محمد رزاقی (تابان) / کلاس به پایان رسید و محمد، سرخوش و مست از خنکای هوا و عطر اردیبهشت، از کنار جوی و در آن پیاده رو که بزرگ شدن خویش را در هم آغوشی آن دو سپری کرده بود، رو به سوی خانه داشت. آغوش در هم تنیدۀ آن جوی و آن پیاده رو، گهواره ای بود که محمد در آرامش آن به جوانی رسیده بود. جویباری که صدای آب آن برایش آرامبخش ترین صدای عالم بود و پیاده رویی که او را هر کجا که بود، همیشه به خانه بر می گرداند. |
|
ادامه ...
|
|
|
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۱ |
|
سپیده دمان چشمانم به گرفتنِ دست تو گشود دستی که راست قامتانه، می کشد بار عشقمان را با خود دستی که در سکوتِ سالیان دستمان را گرفته است و من آن را کمتر گرفته ام |
|
ادامه ...
|
|
|
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۱ |
|
از دل و دیده گرامی تر هم آیا هست؟ دست، آری ز دل و دیده گرامی تر: دست. زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان، بی گمان دست گرانقدر تر است. هرچه حاصل کنی از دنیا، دستاورد است. هرچه اسباب جهان باشد در روی زمین، دست دارد همه را زیر نگین، سلطنت را که شنیده است چنین؟ شرف دست همین بس که نوشتن با اوست، خوشترین مایۀ دلبستگی من با اوست. |
|
ادامه ...
|
|
|
۰۹ ارديبهشت ۱۳۹۱ |
|
محمد رزاقی (تابان) / این نوشتار را از زبان یک شخصیت فرضی نوشته ام و با این هدف که توصیف کنم دسته ای از آدمیان را که اولا دائم در حال نقد دیگران هستند و در فراموشی رفتار و اعمال خویش غوطه ور و ثانیا برای انتقاد از دیگران کار سادۀ هزینه از مخزن بزرگان را انجام دهند و می پندارند که تکلیف خویش را اینگونه به انجام رسانده اند. اینکه خود در کجای عاَلمِ درک و دانشِ توام با عمل ایستاده اند، کمتر مورد توجه این افراد قرار می گیرد.
"نوشته"، موضوع جنبی این نوشتار است. آن را به این جهت مورد استفاده قرار داده ام که ابزار دیگری ملموس تر از آن برای پرداختِ اصل موضوع در دست نداشتم. وگرنه هر رفتار، اثر، فعالیت و یا هر چیز دیگری می تواند جای "نوشته" ای قرار گیرد که در این مرقومه، وسیله ای برای نمایش نوع نگاه و برخورد دیگران با یک عمل (یا اثر) بوده است و اقرار می نمایم که کل این بحث، هیچ گونه ارتباطی به دیگر نوشته هایم و بازخوردهای آنها ندارد. قصدم فقط تصویر کردن رفتار طیفی از آدمیان جامعۀ اطراف مان است و البته بسیار تلاش دارم که خود اینگونه نباشم و مطمئن هستم که صد در صد هم موفق نبوده ام، امّا حداقل، مشکل را پیدا کرده ام. |
|
ادامه ...
|
|
|
۰۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ |
|
محمد رزاقی (تابان) / از زمان پیدا شدن سر و کلۀ کامپیوتر و اینترنت در منازل، خیلی سال نمی گذرد، امّا بدون شک این تکنولوژی توانسته جایگاه خود را در زندگی اجتماعی برخی ها بسیارمحکم نماید.
نحوۀ آشنایی و مواجهۀ افراد خانوار با آن نیز به جهت تفاوت سن، برخورداری از آموزش در قالب واحدهای درسی در مدارس و دانشگاه ها و همچنین نوع و میزان نیاز به کاربری آن، بسیار متفاوت است. به نظر می رسد که مهمترین تفاوت میان نوع کنار آمدن، بهره مندی و به کار گیری آن در میان افراد خانواده، به اختلاف بین نسلها باز می گردد. نسل جدید که خود به واسطۀ قرار گرفتن در عصر فوران تکنولوژی سخت افزاری و نرم افزاری کامپیوتری و در نهایت ارتباطی، چه آگاهانه و چه ناخودآگاه به نوعی با این تکنولوژی ارتباط برقرار کرده و به هر شکل ممکن از آن استفاده می نماید، شاید مشمول جبر زمانه یا همان گذر از این دوران است، امّا آیا نسل قبلی به قدر کفایت با کامپیوتر و اینترنت آشنا هست؟ آیا اصولا نیازی هست که آشنا شود؟ نگارنده معتقد است که به دلایل فراوانی این بزرگواران می بایست با کامپیوتر و اینترنت آشنا شوند. |
|
ادامه ...
|
|
|
۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۱ |
|
یکی میخ در کهنه دیوار دیدم شب و روز مشغول خدمتگزاری گهی جای او بود دیوار مطبخ گهی در اطاق و کنار بخاری اثاثیه گاهی سبک گاه سنگین همه می کشیدند از آن سواری نه فرهاد کز درد یک تیشه خوردن سر و کارش افتاد با جان سپاری |
|
ادامه ...
|
|
|
۲۷ فروردين ۱۳۹۱ |
|
محمد رزاقی (تابان) / امروز صبح، در هوایی سراسر بهاری و در یکی از خیابانهای باران خوردۀ تهران، منتظر تاکسی ایستاده بودم. سمندی زرد رنگ با خطی نارنجی که بر پیشانی داشت، از دوردستهای خیابانی که جز ازدحام چیز دیگری به خورد مردم نمی داد، نظرم را جلب کرد و آنقدر امیدوارانه چشم به آن دوختم که در مقابلم ایستاد. بر صندلی عقب نشستم. دخترک جوانی نیز عقب نشسته بود. آقای پا به سن گذارده ای هم جلو نشسته بود. هنگام ورود به تاکسی با سلام و احوالپرسی گرم راننده روبرو شدم. احساس کردم که دلیل این خوشرویی، آن هوای صبحگاهی و طراوت بهار است و با خود اندیشیدم که چند روزی است که هوا اینگونه است اما هیچ رانندۀ دیگری نه تنها اینچنین گُل به زبان و خنده بر لب ندارد ، بلکه برای وصف زمین و آسمان و آنچه بین آنها در جنبش است، الفاظ بسیار غریبی را در هوای بارانی و ترافیک خیابانها به کار می برند. کمی که پیش تر رفتیم، تازه فهمیدم که سوار تاکسی چه بزرگ مردی شده ام. |
|
ادامه ...
|
|
|
۲۱ فروردين ۱۳۹۱ |
|
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. |
|
ادامه ...
|
|
|
۲۱ فروردين ۱۳۹۱ |
|
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند. سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد. وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافهاش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! |
|
ادامه ...
|
|
|
۱۳ فروردين ۱۳۹۱ |
|
برای میثم عزیز ای آنکه به دور تو همی گردانیم درگاه ِ ارادت ِ تو را دربانیم |
|
ادامه ...
|
|
|
۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۰ |
|
سی سال ز خود شناسی ام می گذرد آن کودکی ِحماسی ام می گذرد |
|
ادامه ...
|
|
|
۱۳ فروردين ۱۳۹۱ |
|
محمد رزاقی (تابان) / یک سال پیش از این توسط یکی از دوستان صاحب هنر، خبر شدیم که امکان ملاقات حضوری با یکی از گنجینه های ادبیات سرزمین مان، در حال پر رنگ شدن است. شادمان از این خبر، لحظه شماری و پیگیری، شد احوال مان. زمان می گذشت و در نهایت جدّی نگرفتن موضوع موجب شد که آن اتفاق میمون رخ ندهد. دل به عید دیدنی سال بعد خوش داشته، یعنی خود را برای روبرویی با ایشان در نوروز امسال آماده می کردیم که قبل از آن، هجدهم اسفند سال نود فرا رسید و استاد چشم از جهان مادی فروبست. ما ماندیم و حسرت دیدار آن بزرگ بانو. |
|
ادامه ...
|
|
|
۰۵ فروردين ۱۳۹۱ |
|
محمد رزاقی (تابان) / "غروب زاینده رود" نام قصه ای است که در اواخر سال 88 آن را به پایان بردم و با عجله چند نسخه از آن تهیه کرده و به رسم تهنیت نوروز 89 و یا یادگار، به برخی از دوستان و نزدیکان دادم که بخوانند و مرا از نظرات خویش آگاه نمایند. طیف شخصیتی، فکری و اجتماعی انتخاب شوندگانی که قصه را خواندند، به عمد گسترده و متفاوت بود و قصد داشتم بفهمم که از یک متن واحد، چه خروجی هایی در اذهان شکل می گیرد و از آن مهم تر اینکه در زلال آینۀ هر یک از ایشان ببینم که چه کرده ام.
اکنون حدود دو سال از انتشار خصوصی آن می گذرد و در این مدت، بازخوردهای بسیار متفاوتی را از آن دریافت کرده ام و از آنجا که قصد نداشته و ندارم که همۀ آن بزرگواران را یکجا جمع کرده و به نقدها، سوالات و شبهات هر یک پاسخ گویم، اندیشیدم که شاید بهتر باشد در این مکان (وب سایت) که تقریبا همۀ ایشان هر از گاهی به آن سر می زنند، چند سطری بنویسم که طبق معمول و ماهیت نوشتاری این حقیر، به درازا کشید و آن است که در ادامه می خوانید. دوستانی هم که قصه را نخوانده اند و با این نوشته در سایت مواجه گشته اند، حقیر را می بخشند که قصد انتشار مجدد آن را ندارم. |
|
ادامه ...
|
|
|
<< اولین صفحه < صفحه پیشین 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد > آخرین صفحه >>
|